|
گاهي كه دلم
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد چشمهايم را فراموش مي كنم اما دريغ كه گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است مـــ-ن هنــوز تورا دارم
گر تا قيامت هم نيايي ! چشم انتظارت مي نشينم
من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنها تر از من می روی
آرزو دارم تو هم عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی این برخوردهای سرد را من در این گوشه ویرانه به تنهایی خود می نگرم و به آبادی تو به زیبایی چشمان سحر خیزت من به تو می بالم که چنین اوج می گیری با وجود همه بی بالی ها پس مرا یاد کن که دیری است از خاطرهای رفته ام مرا به سوی خود بخوان بگذار سخن بگویم که روزگاریست مهر خاموشی بر لب زده ام محتاج آرامشم بال پروازم شکسته و در هیاهوی مردمان گم گشته ام و اگر به سویم ایی و باورم کنی دوباره بال می گشایم وتا ابدیت همراه تو پرواز را تجربه خواهم کرد دریابم ای همراه خیالیم
دیگه نمی خوامت
انگاه که نیلوفر های برکه وفا پرپر شدن وگلبرگهای عهد تو خشکیدن یاسهای وحشی لبخند تلخی زدند و تو مرا از یاد بردی انگاه که ابرها اشکهایشان را نثار ادمیان کردند تا بذر محبت جوانه بزند زیر چتر سیاه خود نهان شدی و مرا از یاد بردی دیگر به فلک شکایتی نخواهم کرد بر لب همان برکه طلایی که روزی نیلوفرهای عشق در ان می روییدن خواهم رفت و خواهم گفت من نیز تو را از یاد خواهم برد
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
نامه های کهنه ام را مو به مو از برکنی * به یاد روزهای تنهایی خودم* و بیاد روزهایی که تو از کنارم می گذشتی و من به امید نگاه تو... ای ماه شبهای تاریکم گم کرده ام تورا... سپیده گفت با طلوع آفتاب نگاهت را در انتظار باشم ما افسوس که در واژه نامه زندگیم طلوع غریبی می کند گفت به دیروزت بنگر دیروزم را غروب به یغما برد و تنهایم گذاشت امروز را که جست وجو می کنم جز گریه های دلتنگی و دلواپسی فردا و خاک سردی که در آغوشم می گیرد ودستان لرزانی که بر سنگ سردی گلهای نرگس را پر پرمی کند چیزی نمی یابم آسمون ، تو ميدوني كار كيه ، بونه نيار
|
|

